رؤيا

تاریخ ارسال:س, 09/23/1395 - 06:59

با طرح رؤياي صادقه براي اين كه مسأله از ابهام در آيد لازم است کمي در مورد انواع رؤيا بحث کنيم وگرنه اصلِ بحثِ «رؤيا» بحث مبسوطي است که جايگاه ديگري را طلب مي کند ولي چون با طرح بحث «رؤياي صادقه» سؤالاتي براي دوستان پيش مي آيد، در حدّ جواب به آن سؤالات به موضوع مي پردازيم به اميد آن که دريچه اي باشد جهت معرفتِ بيشتر به نفس.

ابتدا خوب است عنايت فرمائيد که در هنگام خواب، گذشتِ زمان را درک نمي کنيد زيرا در هنگام خواب، با نفس ناطقه ي خود به سر مي بريد و نفس ناطقه  مجرد از ماده است، در حالي که «زمان» مربوط به عالم ماده مي باشد - اَعم از زمان عَرَضي که با گردش زمين به دور خود و يا به دور خورشيد به دست مي آيد و يا زمان ذاتي عالم ماده که در اثر حرکتِ جوهري عالم ماده ايجاد مي شود - و در قيامت نيز به اين جهت که انسان با نفس ناطقه ي خود به سر مي برد «زمان» وجود ندارد. از نمونه هاي بي زماني در برزخ و قيامت، داستان حضرت عُزَير است كه قرآن در رابطه با آن مي فرمايد : «أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىَ يُحْيِـي هَـَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِأةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِأةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَى العِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»[1] آن حضرت عبورشان به منطقه اي افتاد كه خانه ها همه خراب شده بود و گويا استخوان هاي مردگان برروي خاك افتاده بود. گفت: چگونه اين ها را خداي متعال زنده مي كند؟ پس خداوند او را به مدت صد سال ميراند و سپس زنده نمود و به او گفت: چه مدت در اين جا ماندي؟ گفت: يك روز يا بعضي از روز. خداوند فرمود: ولي صد سال اين جا ماندي، حال بنگر به طعام و شرابت كه تغيير نكرده و بنگر به الاغ ات و بايد تو را نشانه و آيتی براي مردم قرار بدهم و باز بنگر به استخوان هاي الاغ كه چگونه آن ها را بلند مي كنيم و پيوند مي دهيم و سپس گوشت را به آن ها مي پوشانيم. پس وقتي مسئله براي او روشن شد، گفت: مي دانستم كه خدا بر همه چيز قادر است.

خداوند طعام و شراب او را با اين كه صد سال از آن ها گذشته بود به همان صورت اوليه حفظ نمود ولي الاغ او را كه نسبت به طعام و شراب امكان ماندنش کمي بيشتر بود، ميراند تا او به قدرت حق در ميراندن و حفظ کردن، با تمام وجود پي ببرد و عيناً مشاهده كند كه مسئله ي زمان و بود و نبود آن و طولاني بودن و كوتاه بودن آن در مقابل قدرت خداوند هيچ نقشي ندارد.

مهم اين قسمت از آيه است كه مي فرمايد: «فَاَماتَهُ اللهُ مِأَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ» خداوند او را صد سال ميراند و سپس زنده نمود، حاكي از آن است كه روح او بر اساس محاسبات عالم دنيا صد سال در عالم ديگر يعني در برزخ يا فوق برزخ بوده است. با اين حال وقتي از او سؤال مي شود «كَمْ لَبِثْتَ؟» چقدر در اين جا مكث نموده اي؟ بر خلاف واقعيتِ دنيا كه صدسال گذشته است، مي گويد: يك روز يا قسمتي از يك روز. و خداوند مي فرمايد: «بَلْ لَبِثْتَ مِأَةَ عامٍ» بلكه صد سال است در اين جا مانده اي.

حال سؤال اين است كه چرا اين پيامبر خدا با اين كه بر اساس محاسبات دنيايي صد سال در برزخ يا عالم فوق برزخ بوده است، در جواب مي گويد: يک روز يا كمتر از آن مكث كرده ام؟ اين جا است كه معلوم مي شود در عالم برزخ، يا فوق آن، زمان نمي گذشته تا او حس كند و خداوند با اين واقعه اين سرّ را براي بشريت روشن فرمود و فهماند كه عوالمِ فوق زمان را نمي شود با مقياس هاي زماني محاسبه نمود و اساساً فوق زمان، قابل انطباق به زمان نمي باشد. در واقع خداوند مي خواست به او بفهماند كه مكث تو در عوالم معنوي و در عالم بعد از مرگ با محاسبات زماني قابل اندازه گيري نيست و اما اگر مي خواهي كه بر اساس محاسباتِ اهل دنيا بداني چه مدتي در عالمِ بعد از مرگ بوده اي، بدان مدت آن صد سال است.

ملاحظه کنيد که چون حضرت عُزير به خودشان - خارج از بدن دنيايي- رجوع   كردند، احساسي از «گذران» در آن مدت در خود نيافتند زيرا در آن شرايط با نفس ناطقه ي خود به سر مي بردند - که «گذران» در آن نيست- و نه با بدن خود، و همين حالت براي انسان در هنگام خواب پيش مي آيد. ما هنگام خواب متوجه گذران زمان نيستيم و گاهي ساعت ها خواب بوده ايم و هنگام بيداري احساس مي کنيم چند لحظه بيشتر طي نشده و اگر قرائني پيرامون مان از جمله ساعت يا مثلاً تاريکي و يا روشني هوا نباشد متوجه مقدار زمانِِ طي شده نخواهيم شد. درست عين واقعه اي که براي اصحاب کهف اتفاق افتاد و آن ها قريب به 309 سال خوابيدند و وقت بيداري گفتند که يک روز يا نصف روز خوابيديم.

 

------------------------------------

[1] - سوره ي بقره، آيه ي 259.